فريد الدين العطار النيسابوري
11
تذكره الأولياء ( فارسى )
گفت : « با وجود شيخ ادب نباشد سخن گفتن » . تا شبى مصطفى را - عليه الصّلاة و السّلام - به خواب ديد كه گفت : « سخن گوى » . بامداد برخاست تا با سرى گويد . سرى را ديد بر در ايستاده . گفت : « در بند آن بودى كه ديگران تو را گويند : سخن گوى ؟ اكنون بايد گفت ، كه سخن تو را سبب نجات عالميان گردانيدهاند . چون به گفتار مريدان نگفتى و به شفاعت مشايخ بغداد نگفتى و من گفتم و نگفتى ، اكنون چون پيغمبر - عليه الصّلاة و السّلام - فرمود ، ببايد گفت » . جنيد اجابت كرد و استغفار كرد . سرى را گفت : « تو چه دانى كه من پيغمبر [ را ] - عليه السّلام - به خواب ديدم ؟ » . سرى گفت : « من خداى - عزّ و جلّ - را به خواب ديدم و فرمود كه : رسول را فرستادم تا جنيد را بگويد تا بر منبر سخن گويد » . گفت : « بگويم به شرط آن كه از چهل تن زيادت نباشند » . روزى مجلس گفت . چهل تن حاضر بودند ، هجده تن جان بدادند و بيست و دو بىهوش شدند و ايشان را بر گردن نهادند و بازخانهها بردند . روزى در جامع مجلس گفت . غلامى ترسا درآمد - چنان كه [ كس ] ندانست كه او ترساست - و گفت : « ايّها الشّيخ ! قول پيغمبر است كه : اتّقوا فراسة المؤمن ، فانّه ينظر بنور اللّه » - بپرهيزيد از فراست مؤمن كه او به نور خداى عزّ و جلّ مىنگرد - جنيد گفت : « قول آن است كه مسلمان شوى و زنّار ببرى كه وقت مسلمانى است » . در حال مسلمان شد . خلق غلوّ كردند . چون مدّتى مجلس گفت ، ترك كرد و در خانه متوارى شد . هر چند درخواست كردند ، اجابت نكرد . گفت : « مرا خوش مىآيد . خود را هلاك نتوانم كرد » . بعد از آن به مدّتى ديگر به منبر شد و سخن آغاز كرد ، بىآن كه گفتند . پس از آن از او سؤال كردند كه : « در اين چه حكمت بود ؟ » . گفت : « در حديث يافتم كه رسول - عليه الصّلاة و السّلام - فرموده است كه : در آخر زمان زعيم قوم آنكس بود كه بترين ايشان بود و ايشان را وعظ گويد . و من خود را بترين خلق مىدانم . براى سخن پيغمبر - عليه السّلام - سخن مىگويم تا سخن او را خلاف نكرده باشم » . و از او پرسيدند كه : « بدين درجه به چه رسيدى ؟ » . گفت : « بدان كه چهل سال بر آستانهء او به قدم مجاهده ايستاده بودم » . يعنى [ بر ] آستانهء